این روزها دست به قلم بردن برایم شده یک آرزو.آرزوی لحظاتی که بتوانم بنویسم و متون علمی را نیز مطالعه نمایم اما نمی شود.شاید هیچ وقت در زندگی ام گمان نمی کردم روزگاری فرابرسد که من بدون مطالعه کتابی جدید به رختخواب بروم اما سالها هر چه جلوتر می رود سختی هایش را بیشتر نمایان می کند و مرا بیش از پیش از مطالعاتم دورتر.
نمی دانم چه بگویم اما برایم خیلی جالب بود ما ملت تا کی قرار است فقط وقت بگذرانیم .در اخبار مختلف سخن از اختراعات و ابداعات جوانان ایرانی می نماییم ولی هیچ گاه از حجم بالای استعداد های بالقوه که مجالی برای نمو و رشد برای خویش باقی نگذارده اند نگفته ایم.
جوانان ایرانی قطعا جز با استعداد ترین جوانان جهان هستند ولی براستی اگر از این استعداد خوب بهره گرفته می شد جای ما اینجا بود؟
بایستی تاسف خورد که در دو دهه اخیر انقلاب بعد جنگ تجمل گرایی و فرهنگ مصرف زدگی در جامعه باب شده و حتی رسانه های دولتی در ترویج آن نقش موثری داشته اند و در این راه جز مشکلات این چنینی برای جامعه خلق نکرده اند . در این سالهای اخیر نیز دروغ و فریب مشکل دیگر جامعه شده که همه باعث گردیده است که جوانان مصرف زده و تجمل گرا مانده از هر شغل و کسبی و بدون حداقل سرمایه لازم برای سرمایه گذاری فقط به آمار ارائه شده از اشتغال زایی دولت بنگرد و بعد آن برای کمی وقت گذرانی و آرامش فکر بدور از نق زدنی راهی خیابان شود و آنگاه فریاد وااسلاما عده ای که راه حلی نمی یابند و هرگز نخواهند ساخت و فقط فریاد می زنند اسلام از دست رفت را بشنوند.
گرچه نبایستی زیاد هم به این حرفها توجه کرد که اگر این چنین بود حسینیه ها و تکایا در ایام محرم و عزاداری ها پر نبود از همین جوانان .
سخن را کوتاه می کنم می دانم از هر دری کلامی گفتم ولی برای نماندن نکته ای در دل به این حرف بسنده می کنم که آمریکا و اروپا با بروز مشکلات اقتصادی در کشورهایشان بجای به زندان انداختن مدیران بانکها و صنعتگران به یاری ایشان می روند و خود سهام ایشان را به قیمت واقعی خریداری می کنند تا جامعه به سمت نابودی نرود آنگاه ما فقط خوشحالیم که اقتصاد آمریکا در حال نابودی است و به جامعه خودمان کوچکترین توجه ای نمی کنیم که در همین جلوی چشممان از چهارراه مخابرات تا ۱۷ شهریور حداقل ۱۰ متکدی در دو طرف خیابان در حال گدایی هستند و ما با آرامش قدم می زنیم به امید آنکه مانند او نشویم. واقعاباید چاره ای اندیشید .
چشم ها را باید شست...
امروز در ویژه نامه خراسان شمالی مطلبی به عنوان جوابیه به سخنان رییس هیات بسکتبال خراسان شمالی جناب آقای جودت از سوی روابط عمومی شهرداری بجنورد درج شده بود در این مطلب اشاره شده بود به سخنان آقای جودت که گفته بود سال قبل معاون وقت فرهنگی شهرداری تیم را حمایت کرد و قول همکاری برای سال جاری را داد ولیکن امسال شهرداری حمایت نمی کند و می گوید اصلا مصوبه ای در این موضوع وجود ندارد و شهرداری در پاسخ گفته است که مصوبه ای در این موضوع نداشته است و سال قبل نیز در شرایط بد مالی حمایت کرده اند. از روزی که این مصاحبه در خراسان درج شد تا امروز روایت های مختلف از این مطلب شده است و افراد برداشت های خودشان را داشته اند به گونه ای که عده ای تقصیر را از جانب من حقیر که در آن زمان معاون فرهنگی بوده ام دانسته اند و عده ای نیز بر عکس مرا تایید نموده اند و تقصیر را از جانب مدیران فعلی دانسته اند . اما نظر من. سال قبل هنوز یک ماهی از حضور من به عنوان معاون فرهنگی نمی گذشت که حضور قشرهای مختلف از هنرمندان گرفته تا ورزشکاران روز به روز در دفتر کارم افزون می شد و من مواجه می شدم با نیاز هایی که رفع همه آنها را وظیفه خویش می دانستم از سویی می دانستم هرگز نخواهم توانست حل همه آنها را در دستور کار قرار دهم. اما انصافا تلاشم را برای حل موضوعات انجام می دادم . در مورد بحث بسکتبال نیز به صورت خاص اگر اشتباه نکنم در مراسم جشن عید فطر که از سوی شهرداری برگزار می گردید جمعی از بازیکنان و مربی تیم بسکتبال بانوان به من مراجعه کردند و خواستار حمایت شهرداری از این تیم شدند .قطعا در آن لحظه نمی توانستم پاسخ روشنی برای این جمع داشته یاشم لذا قضیه را موکول کردم به جلسه ای در دفتر کارم. پس از آنروز جلسه ای در دفترم من با حضور مربی این تیم و مسئول تربیت بدنی شهرداری تشکیل دادیم و قضیه را بررسی کردیم . مربی تیم به طور مفصل مشکلات موجود در تیم را تشریح کرد و گفت: اگر شهرداری یا نهاد مشابه ای به داد تیم نرسد عملا سهمیه تیم در لیگ دسته اول کشور به باد می رود .برآورد هزینه ایشان مبلغی بود در حد دو میلیون تومان اما اعتبار موجود در دست من به سیصد هزار تومان نیز برای این موضوع نمی رسید. پاسخ را به زمان دیگری موکول کردم و پس از چند روزی اندیشه پیشنهاد کردم که ما تیم را به عنوان تیم شهرداری بپذیریم و میزبانی مسابقات را نیز به عهده بگیریم علت نیز آن بود که با استفاده از امکانات موجود و کمی مدیریت مطمئن بودم که با کمی صرفه جویی می توان با رقمی نزدیک به سیصد هزار تومان میزبانی مسابقات رابه بهترین شکل انجام داد و ماجرا را به پایان برد و باقی را نیز از امکانات تامین کرد تا هزینه ریالی در پی نداشته باشد . در خواست من پذیرفته شد و مراحل ثبت تیم به نام شهرداری بجنورد در فدراسیون به انجام رسید در نهایت علیرغم نتیجه گیری ضعیف تیم در مسابقات که شاید علت آن هم عدم آماده سازی مناسب قبل از بازی ها بود این بازی ها با ۲۵۰ هزارتومان هزینه پایان یافت گرچه بعد از آن به خاطر همین میزان هزینه نیز از سوی عده ای در شهرداری مورد انتقاد قرار گرفتم ولیکن موضوع پایان یافت بعد از آن قرار بر این شد که برای سال جدید مبلغی در حدود ۷ میلیون تومان برای این تیم هزینه شود تا به صورت قوی در بازیها حاضر شود که من موضوع را با مسئولان امر در شهرداری در میان گذاردم که ایشان گفتند که در بودجه سال جدید به صورت کلی مبلغ را می گنجانیم و نیازی به مصوبه جدا نمی باشد بنده نیز در بودجه پیشنهادی معاونت در ذیل برنامه های ورزشی مجددا حمایت از تیم های ورزشی در بحث قهرمانی را ذکر کردم البته شایان ذکر است که من مسئول محترم هیات بسکتبال را حتی تا یک ماه بعد از آن بازیها ندیدم تا ایشان پیگیر موضوع باشندو بعد از یک جلسه ۲۰ دقیقه ای پس از یکماه نیز دیگر تا پایان حضورم در شهرداری وی را زیارت نکردم تا کسی پیگیر موضوع باشد امروز نیز واقعا علت عدم حمایت از این تیم در شهرداری را نمی دانم امیدوارم به این موضوع و حمایت از این تیم سلیقه ای نگاه نشده باشد
داشتم در مورد وضعیتم در معاونت فرهنگی شهرداری بجنورد و آغاز اولین مدیریت دولتی ام می گفتم یادش بخیر یکسال قبل در این روزها.
گفتم که به عنوان جوانترین فرد در مجموعه شهرداری راهی بس دشوار را داشتم در برخی نگاه ها حس می کردم که به من نهیب می زنند ای غیر بومی چه می خواهی برای فرهنگ ما بکنی؟
غیر بومی کلمه ای که بارها تاکنون شنیده ام و به شنیدنش عادت کرده ام برایم مهم نیست غیر بومی خطابم کنند خود به خوبی می دانم که دیگران چه می اندیشند اما برایم مهم اینست که امروز تصمیم دارم بجنورد را به عنوان شهر خود بر گزینم و خود خویش را بومی شده ای می دانم که بجنورد و زیبایی هایش فریفته اش و قصد جدایی از آن ندارد بالاخره دیگران نیز بایستی مرا بپذیرند
از معاونت می گفتم برای اولین بار به همرا آقای محمد موفق ، سرکار خانم دوست زاده و راننده با وفای معاونت آقای شجاعی و البته یار غارم جواد صمدی راهی ساختمان خانه فرهنگ شهرداری شدیم قبلا عکس های آن را بر روی اینترنت دیده بودم و زیبایی هایش را .
به خوبی می دانستم که خانه فرهنگ پیش از انقلاب محل رفت و آمد سیاسیون در منزل نماینده بجنورد در مجلس ملی بوده است . می دانستم به مکانی می خواهم پا بگذارم که دیوارهایش خاطرات بسیاری را با خود به همراه دارد .
این ساختمان محمد رضا پهلوی را به همراه ثریا و البته فرح هر دو دیده است . شاهزاده غلامرضا نیز در آن سکنی گزیده است . از سوی دیگر آن طور که می گویند آیت الله خامنه ای نیز شبی را در این ساختمان سپری کرده اند... کمیته انقلاب نیز در آن مستقر بوده است و...
تا به امروز که خانه فرهنگی شده برای آموزش و ترویج فرهنگ.
وارد ساختمان که شدم عظمت و بزرگی تاریخ تکانم داد با خود گفتم مجید می بایستی از مکانی حراست کنی که تاریخ در مورد آن بسیار گفته و نیز خواهد گفت امروز تو نیز جزئی از تاریخ این مکانی و خواهی بود.
بسیار ناراحت بودم که فضای اداری بایستی بخشی البته عمده از این فضا را اشغال کند البته با امید به اینکه به من وعده داده بودند این وضع موقتی است راهی آنجا شده بودم قولی که تحققش ماهها به طول انجامید.
کارکنان با روی خوش از من استقبال کردند ظاهرا یک ماهی منتظر این روز بودند گرچه نمی دانستم که این انتظار از سر اشتیاق است یا اجبار گرچه گذر زمان همه چیز را برای من آشکار ساخت ...
امروز یکسال از حضور من در خراسان شمالی می گذرد یکسال پر از التهاب و هیاهو و البته خاطرات شیرین و تلخ.
روز یک مهر ماه سال ۸۶ که به عنوان معاون فرهنگی و اجتماعی شهرداری بجنورد کار را آغاز نمودم هرگز نمی اندیشیدم که سیر تحولات یکسال بعد مرا به سمت علاقه همیشگی ام یعنی روزنامه نگاری آن هم در خراسان شمالی دوباره سوق دهد . از ۱۴ سالگی که اولین خبرم را برای هفته نامه حیدر تربت حیدریه تهیه کردم تا امروز همیشه آرزوی بزرگم راه اندازی یک روزنامه قوی بین المللی بوده است که همواره از خدا خواسته ام این توانایی را به من بدهد تا روزی آن را راه اندازی کنم . ولی اینک تمام تلاشم توسعه نشریه سیاحت شرق خراسان شمالی است می خواهم با توکل بر خدا وتلاش خویش و همت همکارانم در آغاز سال ۸۸ اولین روزنامه محلی خراسان شمالی را راه اندازی نمایم .
اما از موضوع اول کمی دور شدم مردادماه بود که برای اولین بار آقای مهندس ریاحی شهردار بجنورد که به تازگی منصوب شده بود از من خواست تا در بجنورد به عنوان معاون فرهنگی در شهرداری خدمت کنم از همان ابتدا می دانستم که حضورم با سن و سال پایینی که داشتم به عنوان یک مدیر غیر بومی مخالفت های زیادی را بر خواهد داشت ساعتها در مورد این مسئله فکر کردم . دودل بودم در نهایت به قرآن پناه آوردم از روحانی سرشناس و مردمی تربت حیدریه حاج آقا ربانی خواستم برایم استخاره کند استخاره خوب آمد ولی از ایشان خواستم تا سه بار برایم استخاره کند هر سه بار خوب آمد حاج آقا از من پرسید موضوع چیست که هنوزم مرددی . قضیه را توضیح دادم حاجی لبخندی زد و گفت برو پسرم ولی با نیت خدمت به مردم برو. بعد از آن بود که برای اولین بار در عمرم راهی بجنورد شدم و یک روزی را برای طی مراحل اولیه گزینشی در بجنورد سپری کردم. به علت سوابق سیاسی درخشانم !!!! یک ماهی کار تایید من به طول انجامید و این مدت فرصت خوبی بود برای مطالعه در مورد فرهنگ مردمان خراسان شمالی به خصوص بجنوردی ها. هر روز ساعتها وقتم را با استفده از اینترنت به این امر می گذراندم و هر روز از روز قبل نسبت به این خطه علاقمندتر می شدم از آداب و رسوم ترکمن ها گرفته تا کردها و ترکهای با معرفت منطقه همه را خواندم و پس آن با انجام شدن مراحل تایید سی شهریور دو روز قبل از آغاز به کار رسمی ام برای آشنایی با محیط راهی بجنورد شدم. در طی این دوروز در تاکسی ها می نشستم و با راننده تاکسی ها و مسافران هم صحبت می شدم از شهرداری و کارکنانش از نگاه مردم نسبت به ایشان و... پرسیدم تا از نزدیک نگاه مردم را بدانم و هر چه ساعتها سپری می شدم با سختی کارم بیشتر آشنا می شدم و به نیکی می دانستم که همیشه حق با مردم است و قطعا صحبت های ایشان صحیح می باشد بگذریم از شرح صحبتهای ایشان .
روز اول مهر روز جالبی بود همزمان با آغاز مدارس . مدارس محلی که کارهای زیادی بایستی در آنجا ساماندهی می کردم . روز اول از پرسنلم خواستم تا همه با هم در جهت رسیدن به اهداف معاونت تلاش کنیم . راستش همه پرسنل حداقل چند سالی از من بزرگتر بودند و من از همه کم سن و سال تر، دوستان می گفتند جوانترین کارمند شهرداری هستم و معاون شهردار.
داستان من در معاونت طولانی است و قصد دارم حداقل چندروزی به این مبحث بپردازم لذا باقی صحبتها را به روز دیگری می سپارم