به گزارش پایگاه خبری یاری، متن داستان گونه سخنان مرادی کرمانی بدین شرح است:
اين دو شباهت عجيبى به هم دارند، هم مهارت مى خواهند و هم شجاعت، آن هم در اين آمد و شدها و ترافيك سنگين، با اين خيابان هاى در دست تعمير و تغيير، خيابان هاى يك طرفه، عبور ممنوع، چراغهاى سبز و زرد و قرمز و چشمك زن و شماره بنداز، گردش هاى ناگهانى به چپ و راست بدون زدن چراغ راهنما.
رانندگى هم با اتومبيل و هم با سخن سخت است، حالااگر راننده اى هم ترسو باشد و هم ناشى، بنشيند پشت سخن و بخواهد گاز بدهد، از لابه لاى سخن ها مثل موشى بخزد و راه برود، ديگر واويلا.
فرض كنيد اينجور راننده اى، سخنى هم داشته باشد فرسوده، از رده خارج، با لاستيك هاى صاف و ناجور و موتورى كه به روغن سوزى افتاده و دود مى كند، چگونه مى تواند بنده خدايى را سوار سخن كند و تا سر چهار راه برساند؟
حالا من آن راننده ناشى و بى دست و پا با اين جور سخنى و آن جور اوضاع و احوال خيابان ها مى خواهم عزيزى را سر چهار راه زندگى ببرم.
عزيز را از زير آينه و قرآن رد كرده اند و داده اند دست من تا بر سخن ام سوار كنم، اولين كارى كه بايد بكنم، اين است كه يواشكى به چپ و راست نگاهى بيندازم و از زير زمين فكرم به در آيم.
حواسم را جمع مى كنم تا به كسى و چيزى نزنم. اگر زدم سخن كسى را غر كردم يا سخن خودم غر شد، گرفتاريهاى بعدى دارد، بيمه و جريمه و صافكار و گلگيرساز و نقاشى سخن، روزگارم را سياه مى كنند.
عزيز را سوار سخن كرده ام و با احتياط آمده ام توى خيابان، دستپاچه و خجالت زده ام، سخن ام خوب نمى رود، خودم هم كلاچ را جاى ترمز و ترمز را به جاى گاز مى گيرم.
هى به چهره جذاب و خدادادى او نگاه مى كنم و از او عذر مى خواهم، لبخندى مى زند، چاره اى ندارد، حالا كه سوار اين جور سخنى با چنين راننده اى شده، بايد بسازد.
دلهره اى را در چشم هايش مى بينيم، لابد مى گويد «خدايا اين كجاوه چه جور مى خواهد مرا ببرد؟» ياد سال ها و روزهايى مى افتم كه مرتب مى ديديمش، در تلويزيون و توى روزنامه ها با حرف هايش دلخوش مى شديم و هر كس آينده روشن و آرزوهايش را در كلامش مى ديد.
هر صبح كه نان تازه مى خريديم، اگر گوشه نان سوخته بود و يا خمير بود غر مى زديم كه اين چه مملكتى است ؟ به دل نمى گرفت، قهر نمى كرد، بچه ها به عبا و قبايش آويزان مى شدند، جوان ها از سر و كولش بالا مى رفتند، لبخند مى زد، كيف مى كرد، بيشتر شب ها قصه هاى قشنگى از خانه باستانى مان مى گفت، از رنج ها و دردهاى باستانى كه دارو و درمان باستانى داشت و دارد. بچه كوير بود، صبورى را از كويرى آموخته بود و مى دانست در ميان تپه هاى شنى بوته ها و درخت هاى گزى است كه جان سختند و سبزند و سايه دارند.به آنها دلخوش بود و به پرنده هايى كه بر آن درخت ها مى نشستند و تا دور دست ها با نگاهشان پرواز مى كردند، چقدر از خوبى ها تعريف مى كرد، چقدر ارشادمان كرد كه مقاوم و صبور باشيم.
از ارشاد و فرهنگ سازى دمى غافل نبود، از ارشادى هاى قديم بود، بعد كه سرش شلوغ شد، دوستانش ارشادمان كردند، ما كه گروهى بوديم و به ارشاد فكر مى كرديم و به ارشاد عادت كرده بوديم، هر كدام سازى مى زديم و سازمان را نشان نمى دادند.بعضى هامان ارشاد شده به دنيا آمده بوديم و مشكلى نداشتيم.
بعضى هامان مى بايست هر روز ارشاد شويم، عين دياليزى ها، اگر ارشاد نمى شديم، حالمان بد بود و يادمان مى رفت كه همين ديروز ارشاد شده ايم.بعضى هامان بدارشاد بوديم، بدارشاد بودن چيزى است مثل بدقلق بودن و بابت اين بدقلقى كلى پز مى داديم، خلاصه همه جور هنرمندى بوديم. او و دوستانش با هيچ كدام مان سر لج نداشتند. چه پر تحمل بود اين بچه كوير! به هر كس سهم ارشاد خويش را مى داد و خودى و نخودى نمى شناخت، البته تا آنجا كه مى شد حرف همديگر را مى فهميديم.
بانگاه مى فهميديم كه چه بگوييم و چه جور بگوييم تا هردو راضى و راحت باشيم.از بس تو اين جور فكرها هستم، حواسم به راننده سخن نيست، گاهى به جاى گازدادن ترمز مى كنم و گاهى هم به جاى ترمز كردن گاز مى دهم، پشت سرى ها و بغل دستى ها حرص مى خورند كه اين ديگر چه جور «سخنرانى» است؟! چهره مهربان و لبخند شيرين مسافر عزيز را نگاه مى كنم و خاطرات گذشته را مرور مى كنم، يادم مى رود كه خيابان را عوضى آمده ام، زده ام به ورود ممنوع. مسافر مهربان باز لبخند مى زند و با ته لهجه شهرستانى مى گويد: «عيبى ندارد، علامت بده، چراغ بزن و با احتياط برگرد، مواظب باش آنها كه تندرو هستند بهت نزنند.» با احتياط دور مى زنم و برمى گردم و مى گويم ببخشيد سؤالى داشتم، شما آدم مهمى هستيد، چرا مهم بودنتان را به رخم نمى كشيد؟! چرا اوقاتتان تلخ نمى شود از اين همه اشتباه و بى دست و پايى؟! داشتم حرف مى زدم و حواسم نبود و نزديك بود بزنم به كسى كه راهنما نزده بود و داشت مى پيچيد به چپ، طرف داد كشيد اوهوى! چه خبرت است؟ رانندگى بلد نيستى پشت سخن ننشين. چرا اين قدر ويراژ مى دهى؟ سخنت دارد دود مى كند، بايد بروى معاينه فنى.
رسيده بودم به ميدانى كه هزار راه ازش مى گذشت و به «ميدان چه كنم» معروف بود.گيج شده بودم، نمى دانستم از كدام طرف بروم كه هم مسافر نازنينم به جايى برسد و هم خودم خلاص شوم.مسافر دست زد روى داشبورد سخنم و گفت: نگه دار، پياده مى شوم، خودم مى دانم از كدام راه بروم.زير تابلوى توقف ممنوع نگه داشتم. پياده شد، اشاره كردم به ميدان و گفتم: شما كار مهمى كرديد، مجسمه هاى تكبر را كه از سالهاى دور در ميان ميدان هاى اين خانه باستانى بود شكستيد و اين كار كوچكى نبود.داشتم بلبل زبانى مى كردم كه مسافر عزيز اشاره كرد به تابلوى توقف ممنوع و گفت: نايست، برو! راه افتادم، برايش دست تكان دادم، باز هم لبخند زد.
خداحافظ رئيس جمهور، سلام خاتمى.يادم افتاد كه پشت سرش كاسه اى آب ريخته بوديم و شعر خوانده بوديم:
كسى كه با كسى دل داد و دل بست به آسونى نمى تونه كشه دست
اگر آمد و شد را ره ببندد همون راه محبت كه توان بست.