تبليغاتX
شرق ما - عصر جمعه و باز هم آغاز دلتنگی های من
یادداشت های یک روزنامه نگار در خراسان
عصر جمعه است .باز هم عصر جمعه و آغاز دلتنگی های من. باز هم بدنبال خلوتی می گردم تا با خود و خدای خود تنها باشم . دنبال خلوتی تا برای خدای خود حرفهایی که برای خلق نمی توانم بگویم را بازگو کنم.

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

 

پریشانم،

 

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

 

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

 

خداوندا!

 

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

 

لباس فقر پوشی

 

غرورت را برای ‌تکه نانی

 

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

 

و شب آهسته و خسته

 

تهی‌ دست و زبان بسته

 

به سوی ‌خانه باز آیی

 

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

 

نمی‌گویی؟!

 

خداوندا!

 

اگر در روز گرما خیز تابستان

 

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

 

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

 

و قدری آن طرف‌تر

 

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

 

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

 

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

 

نمی‌گویی؟!

 

خداوندا!

 

اگر روزی‌ بشر گردی‌

 

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

 

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

 

خداوندا تو مسئولی.

 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

 

در این دنیا چه دشوار است،

 

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

                                       دکتر علی شریعتی    

 

نمی دانم  شاید وقتی دکتر این شعر را گفته احساس الان من را داشته فقط بعضی اوقات از وضعیت فعلی و رفتارهای خودمان در این دنیا خسته می شوم امیدوارم فقط خدا کمکمان کند و هرچه می کنیم در جهت منافع مردم باشد نه ضرر ایشان.فقط دلم می خواست چند سطری بنویسم فقط همین.

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 20:54  توسط مجيد خرمي   |